|
سلام دوستای خوبم یک هفته ای هست که نتونستم به وبلاگ آرتینا سر بزنم چون خیلی در گیر بودم از آنجای که من وآرتینا عازم سفر ( ایران ) هستیم خیلی کار داشتم و از طرف دیگه وروجک سرماخوردگی بدی گرفته بود که خدارو شکر بعد از یه دوره وحشتناک عطسه و آب ریزش بینی و خلط سینه الان داره دوران نقاهتشو می گذرونه و امیدوارم برای چهارشنبه که روز پروازمونه اثری از سرماخوردگی نباشه در واقع این اولین سرماخوردگی آرتیناست که در 6 و نیمگی خورده و امیدوارم آخرینش باشه طفلی خیلی ازیت شده وقتی با اون صورت کوچولوش پشت هم عطسه می کرد و همزمان آب بینیش شر شر می ریخت خیلی دلم می سوخت و ناراحت می شدم و همش می گفتم خدایا ای کاش من به جای اون مریض می شدم تا آرتینا رو تو این وضعیت نبینم . بالاخره با تمام این سختیها به خیر گذشت و ما روز چهارشنبه واسه ایران بلیت داریم عسل بابا خیلی بابایی شده وقتی حامد نیست نبودشو خیلی حس می کنه و شروع می کنه به غرغر کردن خدا کنه تو ایران بتونه نبود حامدو تحمل کنه وگرنه خیلی سخت می گذره . راستی در مورد آلرژیش بگم که آرتینا به شیر نان حساسیت داشت وقتی شیرشو عوض کردم می تونم بگم 90% خوب شده و اون 10% شاید بخاطر غذاهایی که من می خورم امیدوارم شیرش تو ایران باشه که مجبور نشم دوباره عوض کنم . دوستای مهربونم فعلا خدا حافظ تا این که درپست بعدی از ایران براتون بگم . ( این سبد گل تقدیم به شما مهربونا )
سلام , امسال متاسفانه به خاطر آرتینا نتونستم روزه بگیرم البته دو روز اول گرفتم که من وآرتینا هر دو مریض شدیم وبه همین خاطر دیگه نگرفتم , وفتی روزه نمی گیرم یه جوریم اصلا احساس خوبی ندارم ودلم می سوزه که این روزا رو از دست می دم ولی چه کنم مجبور بودم و آرتینا هم هدیه خداست ودر واقع به اون ظلم می شد که اون گناهش خیلی بیشتر بود امیدوارم خدا این فرصت رو به من بده که بتونم سال دیگه جبران کنم . امروز آلژی دستای آرتینا خیلی زیاد شد به خدا موندم که چی بخورم چی نخورم و یه جورایی تمام غذاها رو امتحان کردم ! خدایا! پس چرا خوب نشد ؟ دیگه نمی دونم چیکار کنم فقط یه راه مونده که اونم اینکه هیچی نخورم جز نون با آب , شاید این طوری نتیجه بگیرم . دستاشو که می بینم خیلی ناراحت می شم احساس می کنم دارم در حقش کوتاهی می کنم موندم مستاصل دوستای خوبم اگه می تونید در این زمینه راهنماییم کنید . مهربونا فعلا خداحافظ به امید اینکه در پست بعدی بنویسم ( هیچ اثری از آلژی رو دستای آرتینا نیست ) .
از امروز عسل بابا می تونه چهار دست و پا راه بره حامد که از کالج اومد دید آرتینا چهار دست و پا می ره ذوق کرده حسابی , بغلش کرد و کلی ماچو بوسه ... , دیروز هم واکسن 6 ماهگیشو زدیم و یه عکس یادگاری با دکترش براش انداختیم بعد واکسن تب کرده که با قطره پاراستامول خداروشکر بهتر شد البته یه کمی هم غرغرو شده که اونم بخاطر اینکه می خواد دندون در بیاره .
این روزا خیلی کار دارم اگه خدا بخواد می خوام بیام ایران , خیلی خوشحالم خوشبختانه اشتهای وروجک بهتر شده و دیگه به زور بهش غذا نمی دم , امروز شش ماهگیش تموم می شه همتونو دوست داررررررررررررررررررررررم
مسافر کوچولوی ما در تاریخ سیزده فیبریه ٢٠١١ میلادی مصادف با روز valentain و بیست و چهارم بهمن ماه مصادف با به امامت رسیدن امام زمان به تاریخ قمری در بیمارستان مانیلا داکتر در کشور فیلیپین شهر مانیل به دنیا اومد و زندگی ما رو دگرگون کرد. وقتی پرستارهای مهربون اومدن و گفتند لحظه تولد نزدیک است و دکترت تو راه است خوشحال شدم و وقتی منو از اتاق ویژه به سمت اتاق جراحی حرکت دادند خانم دکتر رو دیدم که با من احوالپرسی کرد منو به سمت اتاق جراحی هدایت کردند و حامد جان بیرون از اطاق جراحی بود و خانم دکتر دوربین رو از حامد گرفت تا از لحظه های تولد مسافر کوچولو عکس بگیره. حامد میگه وقتی صدای گریه آرتینا رو شنیده کلی گریه کرده و وقتی آوردن بغل حامد آرتینا با چشمان باز فقط زول زول به باباش نگاه میکرده . خدایا من و حامد در این کشور غریب و دور از خانواده که از خیلی مسائلها بی اطلاع بودیم تو تنها تکیه گاه و قوت قلب و آرام بخش و راه گشای ما بودی و در سر راهمان دو تا خانم مهربون ایرانی که در تاور خودمون بودن قرار دادی (محبوبه جون و فریاد جون ) که محبت و زحماتشان را هیچ وقت فراموش نمی کنم . بعد از آن هم استرس و فشارهایی که روی من و مخصوصا حامد بود از بیمارستان مرخص شدم و روز اول که من بچه داری بلد نبودم محبوبه جون و فریاد جون کمکم کردن تا اینکه من در مسیر عادی زندگی افتادم . آرتینا مسافر کوچولوی مامی سارا و بابا حامد تولدت مبارررررررررررررررررررررررررررررک آرتینای ما دو ماهه شده شیطونیهاش داره شروع میشه و ددای شده حسابی می بریمش بیرون صداش در نمی یاد در ضمن خانوم دوست داره فقط رو پای باباش بخوابه. آنچه که هستی هدیه ی خداست به تو وآنچه می شوی هدیه ی تو به خداست پس بی نظیر باش ................. چرا که بی نظیر خلق شده ای سلام به دوستای وبلاگی ام اگه کم می نویسم یا دیر به دیر میا م برای این که واقعا سرم شلوغ آرتینا تمام وقتمو گرفته و الان ساعت 1:40 نیمه شب مانیل هستش و آرتینا رو با هزار بدبختی خوابوندم تا اینکه تونستم بیام چند کلمه ای بنویسم .متاسفانه این ترم هم مجبور شدم مرخصی بگیرم چون کسی نبود آرتینا رو نگهداره وامیدم به حامد بود که یک روزو کلاس نداشته باشه تا بچه رو نگهداره که نشد چون تمام روزای هفته اش پر شده .(باز هم باید ازخواسته هام بگذرم هههههههههههههههههههههی)ولییییییییییییییی به جاش می تونم از این فرصت استفاده کنم و در کنار دختر و همسر خوبم روزای قشنگی را سپری کنم . بببببببله روزا می گذره و آرتینا هر روز بزرگتر می شه باورم نمی شه سه ماه گذشته و هر روز حرکتهای جدید از خودش نشون می ده که منو باباشو شگفت زده می کنه مثلا خنده هاش صدادار شده صدای غل غل در می آره یا خودشو دمر می کنه و بعد سرشو بالا می گیره تا بتونه نفس بکشه باباشو که می بینه از خنده غش می کنه ذوق می کنه چه جورررررررررررررررررررررر و آخر اینکه خیلی خیلی با مزه شده . امروز 4 تیر و 27 جون , هوای اینجا (مانیل) بعد از 5 روز بارون شدید و سیل آروم شده وبه گرمای همیشگی برگشته , حامد هم بعد از 4 روز تعطیلی به کالج می ره , آرتینا که 4 ماهو 12 روزشه تو این ماه دستاش جوشهای ریزی زد که دکترش گفته بود آلرژی , که بعد ا زیک ماه مصرف دارو و تغییر شیر خشکش الان خیلی بهتر شده و از اون همه جوشها که کل دستشو گرفته بود فقط دو دونه مونده , وروجک خیلی شیطون شده جیغ می کشه که صداش سر آدمو می بره . خدای من روزای اول می ترسیدم بغلش کنم , لباساشو در بیارم , حمومش کنم , ها (بچه ام از گرسنگی داره دلفینشو می خوره) (عسل بابا قهر کرده میخواد بلند شه بره ,کجا معلوم نیست) (وای وای وای) شیرین کاریهای عسل بابا روزبه روز بیشتر می شه امشب یاد گرفته بود زبونشو در بیاره 4 تیر 90 امروز از صبح آرتینا صدای هو هو در می آورد مثلا می خواست ما رو بترسونه من و حامد که ذوق کرده بودیم باهاش کلی بازی کردیم اونم ادامه میداد ماشالا پر انرژی دیگه ما کم آوردیم . داشتیم صبحانه می خوردیم که یکی از دوستام زنگ زد بریم کنار ساحل اولش گفتم نه چون بارون میومد و می ترسیدم آرتینا سرما بخوره ولی با اصرار دوستم قبول کردم موقع سوار شدن تاکسی بارون شدید شد اینجا هم که قربونش برم هوا گرم هست ولی بارونای وحشتناکی میاد(به عبارتی سیل) ما هم با پرویی تمام اومدیم خونه طبق معمول حامد داشت دزس می خوند (اسمشو گذاشتم مادام کوری حامد : خرید نداریم , فهمیدم دلش می خواد بریم بیرون , رفتیم کمی خرید تغذیه ای کردیم , شام خوردیم برگشتم دوباره واسه آرتینا شیر درست کردم با یه سر پستونک جدید گوش شیطون کر خورد امیدوارم ادامه داشته باشه در پستای بعدی خبرشو می دم. 20 تیر 90 امروز برای اولین بار به آرتینا لعات برنج دادم خیلی با اشتها خورد خوشش اومده بود حسابی, انگار از شیر خسته شده بود یه مزه جدید می خواست با توجه به اینکه می گن باید پایان 6 ماه به بچه غذا بدین ولی من زودتر اقدام کردم وبه سنت قدیما عمل کردم که می گن اگه بچه به سمت سفره دست دراز کرد یعنی موقع غذا خوردنشه و باید بهش غذا بدیم خوب منم دیدم آرتینا همیشه دستشو سمت غذا دراز میکنه , گفتم دیگه بچه م غذا می خواد . انشاالله اگه مشکلی پیش نیاد ادامه میدم . کوچولوی من بزرگ شدی ! غذا می خوری ! 24 تیر 90 دوستای خوبم آرتینا همجنان کم اشتهاست شیر کم می خوره, منم سرلاک و لعاب برنج بهش میدم که اگه اینارو نخوره بچه ام تلف میشه دکترش شیر پر کالری داده که وزنش زیاد شه بعد یک ماه مصرف وزنش زیاد تغییر نکرده نمیدونم چیکار کنم که راحت شیرشو بخوره , به زور بهش شیر ندم و منم از شیر خوردنش ذوق کنم , دوست دارم چاق بشه , توپولو شه . (مامی سارا) (آرتینا) 28 تیر 90 من همچنان با آرتینا سر شیر نخوردنش مشکل دارم دیگه دکترش مجبور شد قرص اشتهاآور تجویز کنه روزی یکی بهش می دم ولی باور کنید انگار تاثیری نداره , هر کی می بیندش میگه چقدر لاغر شده ؟ به این جمله حساس شدم شدید وکلی اعصابم می ریزه بهم این بود که امشب کلی با خودم صحبت کردم که شاید طفل معصوم واقعا سیر باشه و میل نداشته باشه به زور که نمی شه ... به همین خاطر تصمیم گرفتم بی تفاوت بشم هر وقت میل داشت بخوره و میل نداشت اصرار نکنم . شاید این طوری نتیجه گرفتم . 2 مرداد 90 آرتینا کوچولو برنده رالی سال 2011 |
About
آرتینا کوچولوی ما در تاریخ 24 بهمن 1389 مصادف با 13 فبرییه روز ولنتاین 2011 ساعت 30/2 بامداد به وقت فیلیپین در شهر همیشه گرم مانیل به دنیا آمد . و ما با وجود او به پیشواز بهار رفتیم و به تن طبیعت لباس سبز پوشاندیم و به بهانه بودنش عید را به همه تبریک گفتیم..از آن روز به بعد بهار , تابستان , پاییز , زمستان برای ماسبز سبز است مثل روح پاکش ....و این عشق ترس را از دلش بیرون خواهد کرد دخترم , من...پدر...با...تو...می مانیم . و حال در این دنیای مجازی دفتری برایت می سازم تا خاطرات زیبای با تو بودن را در آن بنگارم به امید اینکه روزی خودت این خاطرات را دنبال کنی وبنویسی .
Home
|